شب ىلداااا مباااارک
اىن روزا هم منو بابامهدى و هم تو بىشتر در کنار هم هستىم. خوشحالم که تونستم به خودم و شما اىن احساس آ رامش رو برگردونم ، شاىد تو خونه کاهى اىنقدر سرم شلوغ مىشه که واقعا نمى فهمم کى شب مىشه ولى با اىن حال خىلى کمتر خسته مىشم.
دىشب دومىن سالى بود که شب ىلدا رو با وجود نازنىن دخترم تو خونه مادر بزرگى من و بابا مهدى جشن گرفتىم. وااااااى که چه شب خوبى بود. خىلىى بهمون خوش گدشت. تا ساعت دوازده شب اونجا بودىم. محمد حسىن ( پسر داىى من و باباىى) واسه همه فال حافظ گرفت.
راستى بىست و هشت روز دىکه تولدته ، فکراى زىادى برى تولد امسالت تو سرمه ولى هنوز با باباىى به نتىجه نرسىدىم. دوست دارم جشن تولدت رو امسال متفاوت از پارسال بگىرىم ولى چجورى ..... نمىدونم ؟؟؟؟
خلاصه برات بگم که کلى روزا با هم حرف مىزنىم و تو با شىطونىات و شىرىن زبونىات سرمو گرم مىکنى. تازگى ها هم ىاد گرفتى صندلى کوچولوتو مىدارى جلوى ظرفشوىى و مىخواى ظرف بشورى. تا همه ظرفهاى اسباب بازتو نشورى و از سرتا پاتو خىس نکنى پاىىن نمىاى. اىنم دست گل خاله مرىمه که اىنوىادت داده. با من جارو برغى مىکشى البته با جارو برغى اسباب بازى خودت ، با من گرد گىرى مىکنى . صبح که از خواب پا مىشى مىگى ماهى غدا بدم بد خودت صبحانه مىخورى .
برام جالبه فهمىده تر از اونى هستى که از ىه بچه دوساله انتظار داشتم اىن نظر همه کساىى که با تو برخورد دارن و از اىن بابت خىلى خوشحالم.


شب ىلداااا مباااارک
